در همین نقطه، بایستید!(ثابت)

چون که نوشتنم نمیاد، اومدم تا یادم نرفته این پستو ثابت بذارم، که اگه آدرس این وبلاگ رو خودم بهتون ندادم لطفا پایین تر از این رو نخونید. اگه آدرس یکی از پستامو دادم، اسکرین شات گرفتم و حواسم نبوده که آدرس توش هست یا هر چیز دیگه ای، باز هم صفحه رو پایین تر نبرید. ممنون :)

ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم، در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم

-بسم الله الرحمن الرحیم-

 

[این یک پست انتشار در آینده است. قرار نبود ستاره ای را روشن کنم و بعد از این هم. اما مقام شهید بالاتر از بهانه های من می‌ایستد.]

 

برای تو می نویسم.

نمی دانم چند سال پیش، چه کسی، با خودش چه نیتی کرده بود، که دست گذاشته بود روی برچسب عکس تو. بعد هم نمی دانم بین چند نفر پخش کرده بود، تا رسید به دست یکی از ما و چسباندش روی شیشه کتابخانه اتاق. نمی دانم می شود احتمال رسیدن این عکس به کتابخانه را حساب کرد یا نه. از میان بی نهایت اتفاقی که می توانست در هر مرحله اش بیفتد. که نشد و حالا سال هاست عکست آنجا مانده.

خیلی بعدتر از آن، سال 98 ای آمد. بهار و تابستان و پاییزش گذشتند. مثل موج های دریا گاهی به قعر رفتند و گاهی هم -شاید- به اوج. آن روزها می گذشت. و می گذشت. و می گذشت... گذشتن، صفت زمان است. حتی برای دوازدهم دی. اما انگار جهان، تپش گرفته بود. شبیه انقباض قبل از انفجار، سنگینی قبل از واقعه، محبوس کردن نفس برای فریادی طولانی. در آن یک ساعت و نوزده دقیقه، هر لحظه، سنگین تر از لحظه پیشین بود. آنگاه، وقتی ثانیه شمار، فاصله اندکی با عدد بالای ساعت داشت، در خفای شب، در تاریکی سیاه دنیا، در سکوت چشم های بسته شده، جهان دوید. منبسط شد و منفجر. فریاد زد. بلند و رسا و بی وقفه. بیدار شدیم. شاید خواب آلود، معترض، یا متعجب. بیدار شدیم، هر چند دیر، هر چند گران. اما نهایتاً سیاهی پلک ها کنار رفته بود. برای همین ناراحت بودند. وانمود کردند همه چیز خوب است، اما می خواستند دوباره بخوابیم. با تهدید. یا حتی وعده های تکراری. 1:20 سیزده دی فکر می کردند اگر صاحب این چشم های اشدّ و رحیم را از ما بگیرند، همراهش حافظه مان هم از دست می رود. نمی دانستند با ضربه های ناگهانی، ذهن ها آماده تر می شوند. بیشتر از قبل پرده غبار گذشته را کنار می زنند. بیشتر آرشیو ها را مرور می کنند تا دوباره آن صدا و صلابت و خنده ها را پیدا کنند. آن تکان دادن انگشت را. آن گریه های پر حسرت، قنوت پر از گل های سرخ، در آغوش گرفتن دخترک. حالا این عکس ها و فیلم های چند ثانیه ای توی گالری خیلی هایمان هست. افراد بیشتری منتشرشان می کنند و بیشتر از قبل به دست این و آن می رسد. دو سال است که اسمِ "سردار سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی" را بیشتر می شنویم و بیشتر افتخار می کنیم. هنوز برچسب عکس تو روی کتابخانه مانده. تصویر صورت خندانت به دیوارها اضافه شد و کتاب هایت میان قفسه ها، بیشتر به چشم می آیند. تو شهید که شدی، جهانگیر تر شدی؛ 
بر خلاف آنچه می خواستند.
هنوز اینجایی و خواهی ماند؛ به گواه خود خالق. آنجا که می گفت و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله، امواتاً...! بل احیاءٌ...

 

پ.ن: الفُ الفُ سلیمانی قد قام.

 

 

و هزاران فیلم و عکس دیگر، که بماند برای بعداً... روزی، جایی. شاید.

+حالا که این را می خوانید، یک دقیقه دیگر مانده است تا سالگرد دوم. امیدوارم دوباره خواب نمانده باشیم.

نامه آخر،پایان.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دارم من از خویش، شبانه عزم فرار ...

به طور عجیبی در نیمه تاریک وجودم فرو رفته ام.

 

نیازمندی2

شبیه اینا کجا می فروشن؟ :( به اضافه این دوتا که چون مرز زیبایی رو جا به جا کردن با بقیه گروه شون نکردم: 1 و 2.

470

چند روزِ قبل از آزمون حسابان، مامان که بیدارم می کرد خواب می دیدم دارم قدر مطلق ایکس منهای چهارده را حساب می کنم. حساب می کنم ولی خودم توی قدرمطلق گیر افتادم. زور می زدم تا برش دارم و در تساوی با مثبت و منفی ده بگذارمش. امروز که روز قبل از آزمون فیزیک است و کم خوابیده بودم، حس می کردم مامان دارد از جهت میدان و جهت حرکتی که با پتانسیل و انرژی پتانسیل رابطه جدیدی داشت، برای بیدار کردنم استفاده می کند. همه چیز گنگ بود. زندان قدر مطلق فشار زیادی رویم گذاشته بود. شباهت زیادی به زندگی داشت، مثل طرح جلد کتاب کار ریاضی پارسال. زندان قدر مطلق همه را شاد نشان می دهد. کسی نمی داند داخلش چه خبر است. باید حدس بزنی که ممکن است این، یا شاید هم آن. فایل پیشنهادی برای بهتر رساندن حرفم، دیدن موزیک ویدئوی Another brick in the wall است.

 

+توی همه عمرم تا به حال این میز و این اتاق تا این حد به هم ریخته نبوده. فایده ای هم ندارد جمع کردنش. لااقل تا جمعه.

470-1

به لحاظ روحی نیاز دارم برام نامه برسه. به الکترونیکی و مجازی بودنش هم راضی ام حتی.

468

هیچی نمی تونه خوشحالم کنه به جز نتیجه درست حسابی سه تا آزمون پیشِ رو و دور انداختن و -به معنای واقعی- کنار گذاشتن آدم های -اصطلاحاً- سمّی. که منو مجبور به تظاهر، طور دیگه ای رفتار کردن، واقعیت رو نگفتن و نسبت به خودم حس کفایت نداشتن می کنن. کاش می تونستم حقیقت رو به این آدما رک و راست بگم و برای همیشه بذارمشون کنار؛ اگه حقیقت من انقدر زشته که باید برای پوشوندنش و راضی نگه داشتن شون خودمو اذیت کنم. مقدار زیادی علامت تعجب در معنای تحکم.

 

 

+ درک این تیکه:

من اصلا درکت نمی کنم

اصلا درکت نمی کنم، نه.

چون تا حالا این قدر با خودم بد نبودم

شاید راهی باز شود میان انبوه منفی ها.

واقعا نیاز دارم که هر چقدر تا الان مراعات کردم و کنار دل هرکسی نشستم تا غمشو با هم حل کنیم یا بین هم تقسیمش کنیم، هر چقدر تا الان پای صفحه های چت رفتم و پرسیدم خوبی؟ و توی مواردی واقعیتو جواب گرفتم، هر چقدر که واقعا به فکرشون بودم، هر چقدر که با بهتر کردن حال بقیه حال افتضاح خودم بهتر شده، برام جبران بشه. نه همه ش، نه هر چقدر، ولی جبران بشه... از این لبخند های الکی...خسته شدم!

... is typing
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان